امشب پر از حرفمپر از دلتنگيپراز غمپر از تلاطم و بي قراري...وقتي تو اون نوري هستي که وسط همه ي اينا ميتابه بهم و ميشينه بجونم...همون لحظه که از همه چي ميبرم تو يهو يادم ميندازي که چقدر هوامو داري...انگار اون لحظه که بهت نياز دارم کنارم وايسادي. و داري ارومم ميکني انگار ميگي نگران چي،؟ تا الان خودم حواسم بهت بودهچرا فکر کردي کسيو نداري و تنهايي؟تو مال مني، حتي اگه سختي بهت بدم حتي اگه کاري کنم گريه کنيهمش براي خودته براي اينه که دلم بيشتر برات تنگ شده و دوست دارم بياي پيشم...بياي خودم توي اغوشم ب
برچسب:
نویسنده: باران نیکنام
تاريخ: يکشنبه
26 مهر
1405 ساعت: 20:50